
کوچک که بودم فکر می کردم صدای تلویزیون را که کم می کنی تصویرش هم دورتر می شود هم کوچکتر. شاید حالا هم کوچکم.مدام صدایت را کم می کنم توی ذهنم.الان کجا نشسته ای زیباترین تصویر دنیا؟ کی شکل می گیری توی ذهنم؟ تا صدای تلویزیون را زیاد زیاد زیاد کنم؟؟؟؟؟
این جانب قصد دارم یک معامله کنم.طرف معامله من باید یک عروسک باشد.می خواهم دست و پایم را معامله کنم آنها را به آن عروسک می دهم تا بتواند راه برود, دست بزند, بنویسد, بالا و پایین بپرد....
در عوض قلب پلاستیکی اش را می خواهم .معامله قطعی است.
معلم ادبیاتمان را دوست دارم درسهایی که به ما می دهد همیشه ماندنی هستند. مثلا همین امروز درس جالب به ما داد" بکوشید این عبارات را از زندگی یکدیگر حذف کنید هنوز......آیا.... هرگز......کاش..... آه........ شاید" و این کلمات را به زندگی یکدیگر اضافه کنید "همیشه.... تا ابد..... حتما...... باید....."
بعضی عبارات هم کاربرد مشترک دارند بستگی به موقعیت دارند.مثل " چرا....
آخر کلاس هم گفت یادتان باشد اینها را خوب یاد بگیرید توی همه امتحانهای زندگی از این قسمت سوال می آید.

به من گفته اند لحظه های خیس بارانی/ پرواز پرستوها توی آسمان/ شکفتن غنچه گل رز/ قهر لطیف شقایق/ لبخند یک کودک/ سبزی چمن /آبی آسمان/ عطر سیب/ پایان خوب داستانها قیمت با تو بودن است.....
دل خوش کردن به این دنیا مثل این است که از هوای سرد پناه ببریم به آب گرم.
من و تو نیستیم
همه چیز درست می شود
امید وار باش
به نبودن خودت.
الهي خدا انگشتان جوهري را ........امروز يه كاره زنگ زده به من كه چرا مطلب جديد نذاشتي.من اصلا امروز حوصله ندارم.اصلا خودم نيستم.انگار يه جا توي بيابون گم شدم.بيابوني كه ديوار داره و هر طرف كه مي رم اون ديوار مي خواد منو بخوره.امروز مثل بچه هايي شده ام كه لوسشان نكرده اند .نوشتن هميشه براي من مثل خوردن بستني ِكه توي هواي گرم و سرد به من لذت يكسان مي ده .امروز كلمه هايم با من قهرند.بستني هم نمي خوام هيچوقت دوست نداشتم اينجوري بنويسم.من يك عكس دارم كه انگشتان جوهري از من گرفته.برف مي بارد روي سرم و من يك بستني بزرگ را گاز مي زنم.اين عكس مدال قهرماني من است ولي الان با آن عكس هم قهرم.من هيچ چيز نمي خوام حتي وبلاگم را....