تبليغاتX
کودک درون

کودک درون

هیبی جون چرا ایمیلت روو نمی دی که فکر کنی نخواستم جواب بدم؟ عین بیسکوییت نصفه می مونی.
+ نوشته شده در  ساعت 12:48  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

کوچک که بودم فکر می کردم صدای تلویزیون را که کم می کنی تصویرش هم دورتر می شود هم کوچکتر. شاید حالا هم کوچکم.مدام صدایت را کم می کنم توی ذهنم.الان کجا نشسته ای زیباترین تصویر دنیا؟ کی شکل می گیری توی ذهنم؟ تا صدای تلویزیون را زیاد زیاد زیاد کنم؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:15  توسط فاطمه کاظمی  | 

نیازمندی ها

این جانب قصد دارم یک معامله کنم.طرف معامله من باید یک عروسک باشد.می خواهم دست و پایم را معامله کنم آنها را به آن عروسک می دهم تا بتواند راه برود, دست بزند, بنویسد,  بالا و پایین بپرد....

در عوض قلب پلاستیکی اش را می خواهم .معامله قطعی است.

+ نوشته شده در  ساعت 17:27  توسط فاطمه کاظمی  | 

           

معلم ادبیاتمان را دوست دارم درسهایی که به ما می دهد همیشه ماندنی هستند. مثلا همین امروز درس جالب به ما داد" بکوشید این عبارات را از زندگی یکدیگر حذف کنید هنوز......آیا.... هرگز......کاش..... آه........  شاید" و این کلمات را به زندگی یکدیگر اضافه کنید "همیشه.... تا ابد..... حتما...... باید....."

بعضی عبارات هم کاربرد مشترک دارند بستگی به موقعیت دارند.مثل " چرا....

آخر کلاس هم گفت یادتان باشد اینها را خوب یاد بگیرید توی همه امتحانهای زندگی از این قسمت سوال می آید.

+ نوشته شده در  ساعت 13:55  توسط فاطمه کاظمی  | 

  

        

به من گفته اند لحظه های خیس بارانی/ پرواز پرستوها توی آسمان/ شکفتن غنچه گل رز/ قهر لطیف شقایق/ لبخند یک کودک/ سبزی چمن /آبی آسمان/ عطر سیب/ پایان خوب داستانها قیمت با تو بودن است.....

+ نوشته شده در  ساعت 20:47  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

ذهنم گم شده.....................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:29  توسط فاطمه کاظمی  | 

 

 

دل خوش کردن به این دنیا مثل این است که از هوای سرد پناه ببریم به آب گرم.

+ نوشته شده در  ساعت 19:17  توسط فاطمه کاظمی  | 

زیر این گنبد کبود چرا همیشه باید یکی باشد و آن دیگری نباشد پر دهید این کلاغ بیچاره را به سرزمینی آن سوی گنبد کبود خانه اش آنجاست با جوجه هایی که انتظارش را می کشند این گونه شاید این پایانهای تلخ رخت بربندند از قصه های ما.
+ نوشته شده در  ساعت 15:8  توسط فاطمه کاظمی  | 

روزی که دیگر

من و تو نیستیم

همه چیز درست می شود

امید وار باش

به نبودن خودت.

+ نوشته شده در  ساعت 11:26  توسط فاطمه کاظمی  | 

               

الهي خدا انگشتان جوهري را ........امروز يه كاره زنگ زده به من كه چرا مطلب جديد نذاشتي.من اصلا امروز حوصله ندارم.اصلا خودم نيستم.انگار يه جا توي بيابون گم شدم.بيابوني كه ديوار داره و هر طرف كه مي رم اون ديوار مي خواد منو بخوره.امروز مثل بچه هايي شده ام كه لوسشان نكرده اند .نوشتن هميشه براي من مثل خوردن بستني ِكه توي هواي گرم و سرد به من لذت يكسان مي ده .امروز كلمه هايم با من قهرند.بستني هم نمي خوام هيچوقت دوست نداشتم اينجوري بنويسم.من يك عكس دارم كه انگشتان جوهري از من گرفته.برف مي بارد روي سرم و من يك بستني بزرگ را گاز مي زنم.اين عكس مدال قهرماني من است ولي الان با آن عكس هم قهرم.من هيچ چيز نمي خوام حتي وبلاگم را....

عکس از اینجاست.

+ نوشته شده در  ساعت 19:6  توسط فاطمه کاظمی  |